روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 4:08 PM

سلام  

استان طرحم تعیین شد : هرمزگان  .  امشب حرکت میکنم . نمیدونم چه آینده ای در پیشه . هیچ حدسی از آینده نمیزنم . هیچ پیش زمینه ای ندارم . هنوز نرفته دلتنگم .   

 

کسی به سوگ نشست  

و در مصیبت آن روزهای خوب گریست 

کسی نمی داند  

که پشت پنجره آواز کیست می آید 

که کیست می خواند  

  

کسی به سوگ نشست 

که سوگوار جوانی ست 

                  سوگوار امید  

و سوگوار گذشتن  

                     و برنگشتن هاست 

    

کسی نمی داند  

که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 ساعت 4:42 PM

سلام .  

این مدت اونقدر سرم شلوغ بود  که نتونستم ببینم اینترنت چه رنگیه !!! دو باری هم نوشتم که یه دفعه همه اش پرید !!! درگیر تز بودم که دفاع شد و تمام !!! بعد هم درگیر طرح شدیم و بالاخره انتخاب اول صورت گرفت ! سر دفاع خیلی اذیتم کردند . البته کار جدیدی نبود اما خاص تر بود !!! اولش کلی اذیتم کردند . بعد هم گفتند باید بری ۱۰۰ مورد از case هاتو بررسی کنی دوباره . ما هم هول برمون داشت که نمیشه اما موفق شدم در عرض 5/3 ساعت به 150 مورد زنگ بزنم و با 100 تاشون صحبت کنم !!!! صحبت کردنم با بعضی از اونها ماجراهایی داشت جالب که چند تاییشونو مینویسم .  

case شماره 1 )  

_ سلام خانم . عذر میخوام مزاحم میشم . میخواستم بدونم شما یا یکی از آشنایانتون سال پیش توی بیمارستان ... زایمان داشته اند ؟ 

_ من آقام !! 

_ إإإإإإ ؟!! 

case شماره 2 ) 

_ سلام آقا . شما خانمتون پارسال ... 

_ من مجردم !!! 

_ ببخشید ! از خانمهای آشنا ...؟ 

_ داداشم بوده !! 

_ إإإإإ داداشتون ؟! میشه شماره اشون رو لطف کنید ؟ 

_ بله . شماره من رو از کجا آوردید ؟!( با لحنی شیطنت بار ! ) 

_ از پرونده زن داداشتون . 

case شماره 3 )    یک خانم مسن بود که گوشهاش سنگین بود . 

_ سلام . شما پارسال زایمان کردید ؟ 

_ من 30 ساله نزاییدم !!! دخترم بوده .

_ هستند؟

_ خونه اشو عوض کرده . تلفن نداره . بگم کی زنگ زد ؟ 

_ اصلا نگید کسی زنگ زد ! 

_ خدا عمرت بده مادر !! 

case شماره 4 ) 

_ سلام آقا . شما خانمتون یا خانم آشناهاتون پارسال ...؟ 

_ نه . خانم ... رو میگید ؟ 

_ بله بله !!!! 

_ شوهرش مرده . 

_ إإإ؟ چه بد ! ببخشید مزاحم شدم !!! 

 

و الی آخر .... 

------------------------------------------------------------------------------ 

دعا کنید طرحم بد جا نیفتم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 17 آذر ماه سال 1388 ساعت 1:11 PM

     BLP0096815 -

امروز اونقدر دویدم تا بالاخره قرار جلسه دفاع رو واسه شنبه گذاشتم . به طرز ماهرانه ای از شر دکتر او... روماتو هم راحت شدم !!!! قرار بود ۲ نفر از اعضای شورای پژوهشی توی جلسه دفاعم باشند که به این ترتیب یکیشون پر !!!!! از حالا استرس دارم . نمیدونم خوب پیش میره یا نه . امیدوارم اونقدر گیر ندهند که به بیست و پنجم نرسم . بیست و پنجم ثبت نام طرحه . تو رو خدا دعا کنید واسم .  

از همه دوستانی که این مدت بهشون سر نزدم عذر میخوام . امیدوارم منو ببخشید . سرم شلوغه . عکسم رو که میبینید !!!! روز دانشجوی همه اتون هم مبارک . همچنین تسلیت ...

  

راستی یکی از رزیدنتها رو دیدم . میگفت چابهار خیلی خوبه واسه طرح . کسی خبر داره ؟؟؟؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388 ساعت 12:07 PM

سلام .  بعد از مدتها ایراد اینترنت بالاخره اومدم بیمارستان که یه پست بذارم اما مغزم کار نمیکنه !!! شدیدا درگیر تزم و اعصابم داغونه . دو بار هم سعی کردم آپ کنم که تمام مطالب نوشته شده پرید !!! 

-------------------------------------------------------------------------------- 

یه زمانی هر کس میخواست امتحانی نده میومد سراغ من . من هم که خدای آشنایی با اتندینگ بودم ،‌یه گواهی براش جور میکردم با مهر و امضای دکتر کارگر عزیز . دکتر عادت کرده بودند که شماره من روی صفحه موبایلشون به معنی یه گواهی بستری برای یکی دیگه از بچه هاست !  یه روز رسیدم به دکتر ، ازش عذر خواهی کردم . ناخودآگاه پرسیدم : اسم منو توی موبایلتون چی save کردید ؟ مزاحم ؟!!! دکتر خندید و هیچی نگفت . ر دیروز به یاد این قضیه افتاده بود . میگفت احتمالا save کرده بوده مگس !!!! 

-------------------------------------------------------------------------------- 

دیروز تولد آزی بود . تولدش رو همینجا تبریک میگم . 

                                

                                           تولدت مبارک  

 

               

    

از کلیه دوستانی که به علت کمبود وقت نمیتونم بهشون سر بزنم عذر میخوام . ان شاءالله سر فرصت بر میگردم . با مغزی باز !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388 ساعت 1:11 PM

چند روز پیش یکی از آشنایان را دیدم . از وضعیت طرحم پرسید که گفتم هنوز تزم هم مونده !!! گفت : چقدر حقوق شما پزشکیا کمه . من به دخترم گفتم به هیچ وجه فکر پزشکی نباشه . بزنه پرستاری . هم ارزشش بیشتره !!!! هم حقوقشون !!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:06 PM

مدتی که از اینترنت دور بودم با چند نفر از دوستان یه سفر توپ داشتیم که من رو از نوشتن باز داشته بود .

مدتی بود که میخواستم به مناسبت تمام شدن روزهای تحصیلم  یک سفر دسته جمعی رو ترتیب بدم . با برنامه ریزی هایی که انجام دادیم بیشترین تعداد دوستان بین 17 تا 24 مهر off بودند . این شد که روز جمعه 17 مهر 88 سفر شمال به یاد ماندنی ما 5 نفر ( من ، آرا ، بازباران ، ر و ک ) آغاز شد . بچه ها از شهر های مختلف خودشون رو به شهر محل تحصیل رسوندند تا تور رو از اونجا آغاز کنیم . عصر روز جمعه همه وسایل رو جمع کردیم و با قطار راهی تهران شدیم . از لحظه ورود به کوپه همگی شروع کردیم به صلوات فرستادن و نذر کردن که شاید خدا دلش برامون  بسوزه و هم کوپه ای نداشته باشیم . هنوز صلوات دهم رو نفرستاده بودیم که از بخت بد یه خانم خوش سر و زبون وارد کوپه شد . ما هم که خانم دکتر های مودب ...! به خاطر خانم هم کوپه ای مجبور شدیم زود تخت ها رو آماده کنیم اما ادبمون مانع از این نشد که به تلفن خواهر ر ، راهکارهای خواهر من برای بیهوش کردن خانم هم کوپه ای !!! ، چراغ خواب پرنور کوپه که برای خاموش کردنش ک ده ها بار رقص نور ایجاد کرد و آخرش هم خاموش نشد ، عکسهایی که با حرکات آکروبات گرفته میشد و خیلی چیزهای دیگر نخندیم . با این حال شب اول زود گذشت .

صبح روز شنبه به تهران رسیدیم . همه خواب آلود بودند و من همچنان به دلیل سوخت هسته ای پر انرژی !!! ساعت 8:50 صبح  با قطار تهران – ساری در کوپه ای اختصاصی  عازم شمال شدیم . توی قطار ک و آرا از خستگی بیهوش شدند . من و ر با mp3player من مشغول شدیم و باز باران با mp3player  خودش . هر کدام برای دیگری شعر خودمون رو میخواندیم . با سر و صدای ما ک و آرا بیدار شدند و شیطنت همگانی شد .

 از لحظه ای که وارد رشته کوههای البرز شدیم مناظر فوق العاده ای در مقابل ما خودنمایی میکرد .وارد تونلهای متعددی میشدیم و به محض خروج از تونل  در مقابل جنگلهای سبز و زرد و قرمز را میدیدیم . همه سرها مون رو از کوپه بیرون برده بودیم و از هیجان فریاد میزدیم . قطار دقیقا از میان جنگلها میگذشت . یکی از زیباترین مناظر طبیعت بود که تا این لحظه دیده ام . ساعت 3:30 بعد از ظهر به قائمشهر رسیدیم . اونجا دو تا تاکسی گرفتیم و به سمت خزرشهر حرکت کردیم . در خزرشهر یه ویلای دو اتاق خوابه چوبی با تمام امکانات انتظارمون رو میکشید . ویلای 944 . به  محض ورود وسایل رو پهن کردیم و بعد از حمام ، کمی استراحت و خرید به ساحل رفتیم .

روزهای شیرینی بود . دریا آرام و هوا خوب بود . خزرشهر در حدی خلوت بود که گاهی فکر میکردیم  تنها ساکنین آنجا ما 5 نفریم . روزها را کنار دریا و با شنا ، بازی با موجها و بازی با ماسه های ساحل میکذراندیم . ک که خودش را دفن کرد ! عینک بازباران و لنزهایش در دریا گم شد و من دیگه نمیتونستم لنزهایش رو هم پیدا کنم !! ر پیش همه امون لو رفت و آرا که سوژه تلفنیمون بود ! من هم که زود میرفتم سر اصل مطلب و ....!  2 بار هم قایق سواری کردیم . عصر را به شوخی و شیطنت در ویلا و شب باز هم ساحل . در راه برگشتن از ساحل هم که میزدیم و میرقصیدیم تا ویلا . چقدر حسرت خوردیم که شب آخر خزرشهر شلوغ شد و دیکر نمیشد خواند و رقصید . یک روز هم به بابلسر رفتیم و در بازارش گشتیم . البته دردناکترین واقعه سفرمون قهر و دعوای ک بود که زود ترکمون کرد و نامه نوشت : خداحافظ تا قیامت .

چهارشنبه حدود 11 صبح بعد از یه خداحافظی دردناک از دریا به ساری رفتیم : خانه مادر آرا . خیلی خوش گذشت . خیلی محبت کردند . پذیرایی مفصل و بعد هم  پارک تجن . باز هم خانه و باز هم پذیرایی مفصل و ایستگاه راه آهن : قطار تهران . این بار هم کوپه ای ها رو با اشاره و احترام و به کمک گارسون (!!!) بیرون کردیم . و تا تهران خندیدیم . به ر و بازباران که باز هم کل اندازی داشتند و بازباران که میخواست خودش و نظرات مرتبط را اثبات کند و تلفنهایی که برای سرکار گذاشتن همدیگر به هم میزدیم و آنتنی که میرفت و من که پیش بینی میکردم : داره می آد !! در تهران بازباران و آرا از من و ر جدا شدند . ما به دنبال خرید و اونها به دنبال استراحت ! البته بماند که بازباران لحظه به لحظه با ما تماس میگرفت تا یه وقت از ما عقب نمونه !!! بعدازظهر پنجشنبه رو  باز پیش آرا رفتیم و شب سفر آخرمون انجام شد . بازگشت به شهر محل تحصیل . پنجشنبه 23 مهر 88 .

سفر خوبی بود . فکر میکنم به همه جز ک خوش گذشت . البته فکر میکنم خودش خرابش کرد . هم برای ما و هم برای خودش . اما با این حال از این سفر لذت بردیم . جای همه دوستانی که نتونستند بیایند خالی .

این پست بیشتر یه خاطره است که توش به طور اجمالی سفر شمالمون رو توصیف کردم . امیدوارم اگه حوصله داشتید و خوندیدش حوصله اتون رو سر نبرده باشه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388 ساعت 5:59 PM

دیروز توی خیابانهای شهر قدم میزدم . ذهنم یک لحظه رفت به دنبال هاشم . گدای کور شهر ، که باهوش بود و هر گاه به تو میرسید از صدای پاهات میشناختت .   

نمیدونم هنوز زنده است یا نه . آیا اگر بود هنوز بعد از هفت سال صدای پای من را میشناخت . صدای پاهام چقدر عوض شده ؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388 ساعت 3:07 PM

      

تمام شد .   

  

۲۹ شهریور آخرین کشیک زنان رو دادم . امروز آخرین امتحان زنان رو و آخرین روز لیبر هم گذشت .....  

تمام شد .  

۲۹ شهریور آخرین کشیک اینترنیم رو دادم . امروز آخرین امتحان اینترنیم رو و آخرین روز بیمارستان ص هم گذشت ..... 

تمام شد . 

۲۹ شهریور آخرین کشیک دوران تحصیلمو دادم . امروز آخرین امتحانم رو و آخرین روز کاری دوران تحصیلم گذشت ...... 

۷ سال رو در این شهر با این مردم ، با تمام خوبیها و بدیهاش سپری کردم . ۷ سال از بهترین سالهای عمر و شادی و جوانیم رو اینجا گذاشتم . ۷ سال اینجا زندگی کردم . و امروز روز آخر بود . نه آخر زندگی ، نه آخر دنیا ، بلکه پایان روند شکل گیری خاطراتی بود که تک تک روزهای عمرم رو در این ۷ سال تشکیل میداد .  

امروز روز پایان بود . پایانی برای همه اون شادیهای بچگانه ای که با فرار از بخش پیدا میکردیم . پایان تمام اون فرارهای روز کشیک از بیمارستان ، پایان سر کار گذاشتن اتند زنان وقتی که به شرح حالت گیر میداد .  

امروز روز پایان بود . پایان نگاه پیروزمندانه به رزیدنت اطفال وقتی که توبیخ میشد چون مریضی رو که میخواستی بخوابونی مرخص کرده بود . 

امروز روز پایان بود . پایان گریه ها برای بیمار گیلن باره ای که هر روز روزی هزار بار میپرسید زنده میمونم ؟ و تو باید در حالی که یادش میاوردی باید نفس بکشه میگفتی : آره پدر جان ، خوب میشی . 

امروز روز پایان بود . پایان اون روزهایی که از بی انصافی استاد جراحی دلت میشکست و از محبت باوجدان ترین استاد جراحی به وجد میومدی که تو را لایق آموزش بیشتر دانسته بود .  

امروز روز پایان بود . پایان روزهایی که کشیک ۷ نفره داخلی رو ۳ نفره کاور میکردید و خودت نمیدونستی که چطور تونستی به رزیدنتت بقبولونی که هر ۷ نفر حاضر بوده اید .  

امروز روز پایان بود ....   

                             امروز روز پایان بود  

    

           SIP1022062 - Woman with hand on head

    

 سلام ای غروب غریبانه ی دل

 سلام ای طلوعِ سحرگاه رفتن

 سلام ای غم لحظه های جدایی

 خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن

 خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن

 خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

 خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق

 خداحافظ ای عطرِ شعرِ شبانه

 خداحافظ ای همنشینِ همیشه

 خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته

 تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

 تو را میسپارم به دلهای خسته

 تو را میسپارم به مینای مهتاب

 تو را میسپارم به دامانِ دریا

 اگر شب نشینم،اگر شب شکسته

 تو را میسپارم به رویای فردا

 به شب میسپارم تو را تا نسوزد

 به دل میسپارم تو را تا نمیرد

 اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

 اگر روزگار این صدا را نگیرد

 خداحافظ ای برگ و بارِ دل من

 خداحافظ ای سایه سارِ همیشه

 اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم

 خداحافظ ای نوبهارِ همیشه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1388 ساعت 1:43 PM

 به دعوت ژاندارک عزیز :  

 

تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین وبفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟حالا اگه امروز یکی بگه همه ی این دنیایی که دارید لمس میکنید ومی بینید با همه  اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری،تو دنیای واقعی چی انتظارتونو میکشه باز دوست دارین بیدارشین؟به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین؟قشنگتر از الان یا...؟ 

آره . دوست دارم بیدار شم . دنیای الانم همونقدر که حوادث غیر منتظره داره زیباست . چون همیشه همه مجهولات رو دوست دارم .  

 

اگه قرار بود همه ی دنیا وفلسفه ی زندگیو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین؟
یه صحنه ای که همیشه از کهکشان راه شیری توی ذهنمه . یه دنیای سیاه و نا مشخص با یه عالمه نقطه روشن . 

 

قشنگترین آرزو ورویای بچگیتون؟ 

توی یه دنیا زندگی کنم که همه شاد باشند . اثری از غم و ناراحتی نباشه و صدای خنده پیر و جوان همه جا به گوش برسه . 

    

اگه الان میتونستین به همه ی مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی میدادین؟ 

انسانیت 


اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین ,اون کلمه هه چی بود؟
دروغ 

  

بزرگترین تفاوت زن ومرد از نظرشما؟ 

زنها ساده دلند و فداکار . مرد ها منفعت طلبند و عاقل .   

  
کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟ 

یه نفر نیست ....!
 

اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال،فقط یه سوال (هرسوالی درهرموردی)بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می پرسین؟
چرا ؟ 

 

اگه قرار باشه برا همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین ازش؟ 

خاطرات هم قبوله ؟! 

 

-قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟ 

دل آرام گیرد به یاد خدای 

 

اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم وفامیل ونام پدر واین مدل اطلاعات ترجیح میدادین دیگه چه گزینه هایی بهش اضافه بشه؟
یه صفحه خالی با عنوان : هر چه میخواهد دل تنگت بگوی 

 

 به نیمه ی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برا خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟ 

اسم خودم رو از هر اسمی بیشتر دوست دارم . اما اگه مجبور میشدم .... شاید رکسانا ! 

 

(تاکید میشود پاسخ دادن به این سوال الزامیست):با "ماوس"،"درخت"،"سیاست"یک جمله بسازید. 

یه سیاستمدار واقعی ماوس رو میتونه به جای درخت جا بزنه !
 

پزشک نیمه دیوانه ، دکتر نفیس ، دکتر پرتقالی و آبگینه  به بازی دعوتند .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6    >>


MLAS